سرو روان

"بیان" دقیقا چه شکلی بود؟! :دی


امروز کنکور کوفتی تموم شد و برگشتم به زندگی. امیدوارم رشته و دانشگاهی که دوست دارم رو قبول بشم. دعا بفرمایید لطفا :)


خب حالا حالتون چطوره؟ خوش بودین بی "سرو" ؟! :دی


+توی این هیری ویری که داشتم از درس خودم رو خفه میکردم و استرس هم من رو خفه میکرد؛ 24 ساله شدم. یعنی دوم اردیبهشت رسما پای در سن 24 سالگی گذاشتم. هووووف دارم به 30 نزدیک میشما...

+راستی کسی میتونه زحمتِ یه قالبِ خوب و خوشگل رو بکشه برام؟! قالب قبلیم پرید :(

به شکل خیلی خوبی به ننوشتن عادت کرده بودم.ولی منکر دلتنگی برای سرو و دوستان سرو نمیشم :)

اولا یه تشکر خیلی ویژه از رفقای عزیزی که معرفت به خرج دادن در این مدت..ایشالا وقتی مثل سابق برگشتم و پررنگ شدم بتونم از خجالت شون دربیام..و یه تشکر هم از دوستانی که کلا به یه ورشون نبودم..متقابلا به یه ورم خب..والاع :| :دی


دوم اینکه بابام رفت واسه مراسم اربعین و میتونم تا چند روز صبح ها رو راحت و بدون استرس بخوابم :دی


سوما خیلی زیاد استخر میرم و شنا میکنم. روزی چند ساعت توی آب هستم.در 7 جلسه کل شنای مقدماتی و قورباغه و کرال رو یاد گرفتم و البته موج پروانه. از اینکه ماهیچه های کوچیک و ضعیفم خیلی محسوس فرم گرفته و سفت شده کیف میکنم. دو هفته اس کلاس های اصلاحیه میرم تا ایشالا بعدش کلاس غریق نجات رو شرکت کنم. انقدر با بچه ها میگیم و میخندیم که تمام سانس رو یا زیر آب میرقصیم یا سالتو میزنیم و طول استخر رو به جای شنا کردن، توی آب میغلتیم..در همین حد سرخوش و مسخره :دی

باید اعتراف کنم کرال پهلو و موج پروانه بشدت انرژی و نفس میگیره ازم. و اینکه از شیرجه زدن خیلی زیاد ترسیدم.دلیلش هم اینه که یه روز با صورت شیرجه زدم و علاوه بر درد وحشتناک صورتم ، عینک و دماغ گیرم افتاد و آب پرید توی گلوم.حالا من عینک ندارم و چشمام بسته است ؛ آب هم تمام دماغ و دهنم رو پر کرده و دارم خفه میشم و دقیقا وسط قسمت عمیق هستم ؛ مربیم هم ایستاد یه گوشه فقط نگام میکرد..وقتی با چشم بسته و نفس حبس شده خودم رو رسوندم لبه استخر انقدر سرفه کردم و آب از چشم و دهن و گوش و دماغم خارج شد که اگه خجالت نمیکشیدم یه دل سیر هم از ترس گریه میکردم.از اون روز خیلی میترسم شیرجه بزنم و معمولا نمیزنم مگر اینکه مربی دستور بده :|

و اینکه گوشم بشدت عفونت کرده و درد میکنه. با پررویی قطره میریزم و بازم میرم استخر.تازه پوستم هم به کلر حساسیت داده از استخر میام درحد مرگ دست و پام خارش میگیره :|


چهارما پنجشنبه با خواهرم اینا رفتیم شهر داداش2 اینا. دیروز هم به همراه خواهرم اینا و زن داداشم رفتیم قم و جمکران و تمام مدت با موضوع سعید طوسی ها شوخی کردیم و البته شوهر خواهرم هی به قم فحش میداد که چرا یه تابلوی درست درمون نداره شهرشون.والا با اون نوناشون :دی


و ششما امروز بااینکه باید سریعا برمیگشتم شهر خودم و ساعت 3 کلاس شنا رو میرفتم ولی صبح یکی دو ساعتی رفتم و نگین جان جان رو دیدم. هرچی شمردیم نفهمیدیم دفعه 8 ام یا 7 ام هستش که همو میبینیم..کلا پرت شدیم توی زندگی حقیقی همدیگه و باورمون نمیشه از دنیای مجازی همو میشناسیم..چقدر خوبیم ما ^_^



+پست نگین..

+پست و عکس با گوشیه..امیدوارم خوب شده باشه :)

+همچنان نخواهم بود..همینقدر باکلاس مثلا :دی

+میم جانم! جیگرم چاک چاکه نمیشه تو رو ببینم! :((( آخه چرا ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند که ما به وصال نرسیم؟! :/

+مترسک چی شد یهو؟! :(

زندگیم داره دستخوش تغییراتی میشه. خودم هم در تلاشم برای پذیرشِ این تغییر و برای رسیدن به هدفی که مدتهاست به دنبالشم..
لازمه ی تمام اینها ؛ "وقت گذاشتن" هستش..

با وجود هزاران دلیلی که برای "رفتن" هست ولی من خداحافظی نمیکنم ؛ چون میدونم که برمیگردم. ذاتا هم از این رفت و برگشت ها بدم میاد..یعنی چی امروز خداحافظ و فردا دوباره سلام؟! :دی :|

خلاصه! نمیدونم تا کی ننویسم و نخونم و خاموش باشم؟! ولی باور کنید دلم براتون خیلی تنگ میشه..خوب باشید همیشه :)

+بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم چه خبره و چی شده..ولی اگه به اون چیزی که دلم میخواد رسیدم ، حتما خواهم گفت که چی بود و چی شد :دی

صبح روز شنبه 8 ام خرداد با امام حسین اینا! خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت کاظمین.از قبل بهمون گفته بودن چون 1 روز کاظمین هستیم چمدون ها توی اتوبوس میمونه و فقط یه سری لوازم شخصیمون رو با خودمون میبریم هتل.

یه هتل خیلی خوب و نزدیک به حرم بهمون داده بودن.فقط مشکلش این بود که بعضی اتاق ها توالت فرنگی داشتن و بعضیا دسشویی ایرانی..اتاق داداشم اینا توالت فرنگی بود واسه همین همش توی اتاق ما بودن واسه رفعِ قضای حاجت :))

بعد از ناهار و کمی استراحت رفتیم برای زیارت. خداروشکر اینبار تفتیش ها کمتر و بهتر بود و زیاد احساس خفگی نمیکردم..

الهی قربون این دوتا امام مظلوم برم ؛ چقدر صحن و حرمشون کوچیک بود..ولی گنبدهای دوقلو و قشنگشون از دور دل ادم رو هوایی میکرد.

فرداش حدود 5 صبح دوباره رفتیم برای زیارت و البته وداع..من انقدر خوابم میومد که وسط خوندنِ زیارتِ یادم نیس چی ، دراز کشیدم و عمیق خوابیدم :| (در این حد غرق در معنویات بودم :دی).البته انقدر صبح زود حرم خلوت بود که راحت تونستم بچسبم به ضریح و خیلی کیف داد :)

حدودا ساعت 11 صبح راه افتادیم سمت فرودگاه بغداد. بماند که هی تفتیش میکنن ، سگ میارن ، مردهای کاروان ها هی چمدونهای سنگین رو میذاشتن روی دستگاه های تفتیش و... ولی خدایی اقایون سرویس شدن انقدر که راه به راه کفش و کمربند دراوردن :دی

پروازمون نیم ساعت زودتر انجام شد و خوش و خرم رسیدیم تهران :))

+موقعی ما رفتیم از بین 110 تا کاروان قرعه کشی کردن و فقط 10 تا کاروان رو بردن سامرا. از شانس اسم ما درنیومد..البته گفتن که از بعدِ ماه رمضون همه ی کاروان ها رو میبرن سامرا.

+اگه یادتون باشه من به همراه مامان و بابام و داداش2 و خانومش رفته بودم. جمعه ی گذشته داداش2 و خانومش دوباره رفتن و دقیقا تاسوعا و عاشورا کربلا بودن..بابام هم ایشالا خدا کمکش کنه اربعین میخواد بره..فقط میمونیم من و مامانم که امیدوارم ما هم تا اخر سال مجددا طلبیده بشیم :)

این روزهای پر از اندوه رو تسلیت میگم..انشاالله عزاداری هاتون قبول باشه..


روضه و مداحی زیاد گوش دادیم و برای امام بزرگمون گریه کردیم. شاید بهتر باشه اینبار کمی بیاندیشیم و فکرکنیم به این حرف های پرمفهوم دکتر شریعتی.

پس از شهادت: پارت1 ، پارت2

چون کمی بی کیفیت هستش نسخه ی pdf هم میذارم براتون: اینجا


دیدین توی شبکه های مجازی یه دختره با BMW عکس گرفته و نوشته کادوی بابام به مناسبت شروع سال تحصیلی جدیده؟! ؛ بابای منم در طی 16 سال تحصیلم که هدیه ای برام نگرفته ولی چند روز پیش به مناسبت اولینِ مهرِ بدون درس و دانشگاه ، از نوه ی همسایمون دوچرخه قرض گرفته و آورده میگه "سوار شو من نگهت میدارم تو سعی کن با فرمان تعادلت رو حفظ کنی"

میگم خب دلیل این کار چیه؟! میگه "باید پاهات قوی بشه. دوچرخه خیلی مفیده"

ولی خداییش شنا از دوچرخه سواری راحتتره.. هرکاری کردم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم..انقدر پاهام از رکاب افتاد و خورد اینور اونور زخم شد :|

البته از عصر همون روز تا همین امروز ؛ هوا بحدی سرد شده که عمرا نمیشه رفت بیرون و تمرین دوچرخه سواری کرد :|


+دیروز پشتک زدن و استارت داخل آب رو یاد گرفتم. وقتی برای اولین بار میخواستم شیرجه (استارت :دی) بزنم انقدر میترسیدم که دقیقا لحظه ی آخر از ژست! خارج میشدم و میومدم عقب. تااینکه مربیم همینطور داشت برام توضیح میداد و ژست بدنم رو درست میکرد یهویی با گفتن "برو دیگه حوصله ام سر رفت" پرتم کرد وسط عمیق. همین باعث شد ترسم ریخت و بعدش خودم تند تند شیرجه میزدم توی عمیق و شنا میکردم. پشتک هم دو تا زدم ولی خیلی افتضاح بود :دی

+شنای پشت مقدماتی و دست و پای دوچرخه رو کامل یاد گرفتم. قورباغه ام همچنان کند پیش میره که با تمرین درست میشه ایشالا.. فقط مونده کرال و پروانه :)

+امروز فهمیدم توی کلاس های عمومی (اون 50 تومنیه) فقط دوچرخه و قورباغه و استارت رو یاد میدن..یعنی کرال و پروانه نیست :|

+مربیم میگه توی ایینه با مایو از خودت عکس بگیر ، سه ماه دیگه هم دوباره عکس بگیر تا تفاوت را احساس کنی :دی


من مطمئنم بابام چشم خورد. سالها ورزش میکرد و بقول خودش 40 ساله که هیچ جمعه ای خونه نبوده و همیشه توی کوه و دشت و جنگل جمعه هاش رو سپری کرده. هرکی او رو میدید میگفت "تو هیچیت نمیشه با این همه ورزش و تحرک"

خلاصه در عرض دو سه سال پوکید. انقدر کبدش داغون شده و حرارت بدنش بالاست که جدیدا رنگ پوستش تیره تر از قبل شده..

چندوقت پیش هم اروم پاش خورد به زمین. یعنی در حدی ضربه معمولی بود که نهایتا بخواد دو روز زخم باشه.. ولی سه هفته است پاش عفونت و ورم کرده..دلیلش هم مشخص نیست :(

ولی با اینحال روحیه اش عالیه :)


دَدی! پاپا! بابا! پدر! ابوی! شصت و یک سالگیت مبارک کوهِ محکمِ سرو....


چند شبه از استرس خوابم نمیبره..دیشب که تا اذان صبح بیدار بودم. الانم کلا قاطی کردم دلم میخواد گریه کنم ولی با خودم میجنگم..

علتش خیلی مسخره است ولی خب دست خودم نیست. من از استرس آب و استخر و شنا خوابم نمیبره. خب چیکار کنم فوبیای چند ساله ام بوده :(

امروز جلسه دوم کلاسم بود. شنای قورباغه رو سریع یاد گرفتم و باز هم مربیم متعجب نگام میکرد که چرا من انقدر سریع یاد میگیرم..رفتیم قسمت عمیق و تند تند تنهایی طول استخر رو میرفتم میومدم که چندبار تعادلم بهم خورد و رفتم ته. قلپ قلپ آب میخوردم و هرچی تلاش میکردم نمیومدم بالا..مربیم هم مثلا میخواسته خودم یاد بگیرم چجوری باید با آب بجنگم واسه همین قشنگ میذاشت به مرز خفگی برسم بعد بیاد نجاتم بده..هیچی دیگه انقدر ترسیدم که اگه چاره داشتم همونجا میزدم زیر گریه :|

کسی هم نیس که با حرفای قشنگش بیاد بمن روحیه بده..ینی دارم میمیمرما :دی

+امروز جلسه ی سوم بود. دیگه مشکلی با آب ندارم. قبل از اینکه برم داخل استخر بخودم گفتم "سرو! امروز روز سرنوشت سازه.باید به این ترس غلبه کنی"..خلاصههههه از افقی به عمودی و عمودی به افقی گرفته ؛ تا قلت زدن روی آب و چرخیدن و... همه رو خودم انجام میدادم..مربیم هم یه کنار ایستاده بود پوکرفیس نگام میکرد. اگرچه واقعا سخت بود و از شدت استرس دوبار دسشویی رفتم :دی ولی بالاخره موفق شدم بر آب پیروز بشم. شنای پشت مقدماتی رو کاملا بلدم. قورباغه ام یکمی مشکل داره و کند پیش میرم. دوچرخه ام خیلی بهتر از دیروز شده.. مربیم هم همچنان معتقده تو فوق العاده ای! :دی
+مرسی بابت کامنت ها..کلی روحیه گرفتم از حرفاتون :)))

دو مدل کلاس آموزشی بود..یکی عمومی ، 10 جلسه ، درمجموع 50 هزار تومان.. یکی هم خصوصی ، 10 جلسه ، 300 هزار تومان. حالا بنظر شما من کدوم رو انتخاب کرده باشم خوبه؟!

خب قاعدتا هرکی باشه ترجیح میده 250 تومن توی جیب خودش باشه و فقط 50 تومن هزینه ی کلاس بده ، ولی من دومی رو رفتم. چرا؟! چون هنوز در حد مرگ از آب میترسم :دی

امروز عصر رفتم کلاس و مربیم فقط از دست من حرص میخورد و میخندید. چند دقیقه که گذشت دید حریف ترسم نمیشه کشون کشون و بزووووور منو برد توی قسمت عمیق و خلاصه که اوضاعی بود. البته کلی سوزنی پریدم توی آب و هی فوت کردم اومدم بالا (چه کار شاقی :دی)

میدونید تمام مشکل من اینه که وقتی توی آب درحالت افقی هستم و باید به حالت عمودی (انگار جدوله :دی) برگردم استرس میگیرم و قاط میزنم :دی. وگرنه هرچی میگفت سریع یاد میگرفتم و درست انجام میدادم.

آخرشم وقتی داشتم دست و پای دوچرخه رو تمرین میکردم مربیم یکی زد توی سرم و گفت "یعنی چی بگم بهت؟! تو با این استعداد و قدرت بدنی و نفس گرفتنت تا الان 10 بار باید ناجی میشدی یا حداقل میرفتی توی تیم شنا"

تازه برای اینکه انگیزه بگیرم میگفت چون تو استخون بندیت ریزه و کم وزنی اگه یه مدت شنا کنی یه لاغرِ عضله ای میشی و خیلی خوبه :|

حالا خبر نداره که من اگه مجبور نبودم و مشکلات زانوم نبود هرگز پا توی استخر نمیذاشتم و این استرس رو تحمل نمیکردم :دی


+قرار شده بعد از دوره ی شنا باهام چند جلسه آب درمانی کار کنه.. ایشالا که شفا بگیرم :دی

+تمام بدنم درد میکنه و کوفته است :|

تعطیلات عید فطر رو که یادتونه؟! ما همون روزا رفتیم جنگل :دی

دیروز دیدم تابستون تموم شد ولی هنوز این پستم مونده :|